بنيان شبگرد

شب بود و شبگردیه باد بارون
من همون ولگرد خیابون ......
من همون ولگرد خیابون ......
شب سياه
حرف دل پيشين
همراهان شب
آمار وبلاگ
evil_shabgard
شبگرد
|
زندگی به من آموخت که رازم را به چشمانم نگویم که زود تر از هر کس آن را بر ملا می کند .. زندگی به من آموخت که هیچ کس یک همراز خوب نیست .. زندگی به من آموخت که غمها را در خود خفه کنم و دم نزنم .. و درد و دل با نزدیکترین دوستان هم کاری اشتباه است .. زندگی به من آموخت که بهترین ها گاه بد ترین میشوند .. و کوچکترین برخورد ها می تواند بهترینها و دوست داشتنی ترینها را از آدم بگیرد .. زندگی به من آموخت که زمزمه های دلتنگی را در گوش هیچ کس حتی خودم نجوا نکنم .. ! زندگی به من آموخت که از تحمل سختی ها فرار نکنم .. !! زندگی به من آموخت که فقط یک قلب برای من می تپد و آن قلب خودم است .. !! آموخته ام که با اشک می شود غمها را شست .. !! چو رخت خویش بر بستم از این خاک هـمـه گـفتـنـد بـا مـــا آشـنــا بـود ولیکن کس ندانست ایـن مـســــــافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود... |
شبهای هجر را گذرانده ایم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود
ای غایب از دو دیده چنان در دل منی
کز لب گشودنت به من آواز میرسد
باران
نه اشتباه نمیکنم داره باران میاد
حالا میتونم برم زیر باران گریه کنم
گریه کنم و غم هام بیرون کنم
.......
اما افسوس که من
در این ناکجا آباد
بادبادکی رها شدهام
بادبادکی بی نخ
بادبادکی کاغذی
باد
كجائي اي باد
بيا اي باد،بوز اي باد
بیا که
خيلي وقت بارون نمياد
دلم میخواهد زيرش قدم بزنم
گريه كنم هيچكي نفهمه
ای باد تو بيا كه من ميخواهم
توي اين شبهاي بي انتها
بادبادكي رها بشم
بسپرم دل به تو
هر كجا كه بردي بادا باد
به ديار غم يا كه شادي
شب بود شبگردي باد و بارون
...
يه عاشق تنهاو دلشكسته
تموم كوچه هاي اين شهرو
دنبال گمشدش گشته بود
رسيده بود به اخرين كوچه
يه كوچه بن بست
يكي يكي درها و رو زد
فقط مونده بود يه در
اما ديگه اين درو نزد
ميدونيد چرا
از اين ترسيده بود كه نكنه
گمشدش توي اين خونه هم نباشه
نمي خواست ناميد بشه
ميخواست هميشه فكر كنه
كه گمشدش توي اين خونست
خواست كه برگرده بره
اما ديگه نميتونست برگرده
چون كه ديگه اسير اين كوچه شده بود
ديگه نمي دونست خونش كجاست
............
شب بود شبگردي باد و بارون
من همون اسير كوچه بن بست عاشقي
تنهائي
آخر اي خدا
تو كه ميداني تنهائي
از شكنجهء
تحمل كسي كه تو دوست نميداري و دوستت دارد،
از موريانهء تحقيري كه رگهايت را مي جود
اما غرورت بتو فرما ن سكوت ميدهد
وحشتناك تر است.
تو كه ميداني
چرا گذاشتي او مرا
چنين تنها رها كند
...........
آه نكند كه من اشتباه ميكنم و
تحمل كسي كه تو دوست نميداري و دوستت دارد،
از تنهاي سخت تر است
آري همين طور است اومرا دوست نميداشت
.....
خدايا تو مرا دوست داشته باش
و او رابيشتر
بازم پائيزاومد
فصل جدائي،فصل تنهائي
جداشدن برگها از درخت
جدا شدن من و تو
ميدوني جدائي برگها از درخت خيلي خوبه
برگها ميرن تا درختا استراحت كنند
اما تو رفتي و من........
.........
نه اشتباه نكن نميگم
كه تو بايد برگ باشي ومن درخت
يا اينكه من برگ و تو درخت
هيچكدوم از ما
نه سخاوت درخت و داريم
نه شجاعت برگ
..........
ولي بازم گله دارم
اما ديگه از تو نيست
از يكي كه خيلي بزرگ
........
من و ببخش خدا
اما بايد بگم كه ازت دلگيرم
آره خدا از تو گله دارم
ميخوام بگم من و چرا به حال
خودم رها كردي
مي دونم من بنده اي خوبي نبودم
اما اين حقم نبود
.........
ميدونم كه اين درخواست زيادي
براي مني كه فقط تو تنهائي هام
ميام و ازت كمك ميخوام
اما ازت ميخوام كه
هميشه مراقبش باشي
نذار كه هيچ وقت تنها و بي كس بشه.
دلم میخواهد بهت بگم که.......
بيا كه مي خوام
دوباره
شروع من بشي
بيا كنارم شب و
از قصه جدا كن
بيا كه ديگه شب و بي تو نميخواهم
بيا به روياهاي من واقيعت ببخش
بيا كه ديگه شب هم از تنهاي من خسته شده
خسته از گريه هاي شبانه ام
بيا گه ديگه من بي تو
گريه ابرا روهم باور ندارم
بيا كه ديگه نميخواهم با غم اندوه همسفر باشم
بيا كه ديگه نمي تونم توي اين حصار غربت
با غم دوري تو سر كنم
بيا كه نميي خواهم سرنوشتم دوري از تو باشه
بيا كه ميخواهم سرمو بزارم رو شونه هات گريه كنم
بيا كه ديگه اشكم شده رونه
بيا بشو طبيب دلم
بيا كه ديگه اين وبم نميخواهد سنگ صبورم باشه
بيا كه اين اخرين تلاشمه
بيا كه غم تموم وجودم گرفته
بيا كه ديگه نفسي برام نمونده
بيا كه ......
خدای بزرگ میشه تو حرفامو بهش بگی.![]()
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم...
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم.
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم.
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم.
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای
بی برگ وبار زیر نفسهای آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره ی باران
در آرزوی آب
..........................
ابری رسید
چهر درخت از شعف شکفت
دلشاد گشت وگفت
((ای ابر ای بشارت باران
((آیا دل سیاه تو از آه من سوخت ؟
غرید تیره ابر
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت
..............
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش
خاکستر وجود مرا با خویش
می برد باد
باد بیابانگرد
ای داد
دیدم که گرد باد
حتی
خاکستر وجود مرا
با خود نمی برد.

خردمندی در عقل نیست بلکه در عشق است. آخ! تا کنون زیاده محتاطانه زیسته ام.
باید بی قانوت بود تا بتوان از قانون تازه پیروی کرد. ای رهایی!ای آزادی!
تا هر کجا که هوسم پیشروی کند خواهم رفت. ای انکه دوستت دارم با من بیا.
تا دورترین جایی که بتوانی بروی تو را خواهم برد.
نسیم سرگردان
گلها را نوازش کرد
از صمیم دل به تو گوش فرا میدهم
ای نغمه نخستین بامدادن جهان
مستی صحبگاهان
روشنائیهای نودمیده
گلبرگهای یکسر اغشته به شراب....
بپذیر بی که چندان بمانی در انتظار
مهر آمیزترین اندرز را
و آینده را بگذار
تا به آرامی تو را فرا گیرد
اینک نوازش ملایم روز
چنان دزدانه می نماید
که گویا بیمناک ترین جانها نیز
خود را به عشق خواهد سپرد
حميد
اي سپيده هاي صبح، گرامي ترين لذات ما بوده ايد
اي بهاران، اي سپيده دمان تابستانها!
اي بهاران هر روزه، اي سپيده دمان!
هنوز از خواب برنخاسته بوديم
كه رنگين كمانها پديدار شدند...
...و هرگز چنان كه بايد از سحر خيزان نبوده ايد ،
يا چندان كه ماه را بايد
از شبخيزان نبوده ايد...
دریغا که فرصت اعتماد به باور باران را از ما گرفته اند
دریغا که فرصت اعتماد به عطر آهو را از ما گرفته اند
دریغا که فرصت اعتماد به دعای مادران را از ما گرفته اند.
پس ما مگر چه کرده ایم
جز این که خود شما
چراغ بامدادان را در این خانه شکسته اید!
حمید
بيا كه ديگه شوق پرواز ندارم
بيا اسمون ديگه فرقي با قفس برام نداره
اخ كه خدا چرا همه از پيشم رفتن
چرا من چنين تنها شدم
چرا نگارم از پيشم رفت
اونكه حرفهاش همه از دوست دارم بود
حمید
وقت کشته شدن خاطره ها دیگه سراغ من نیا.
با دلی خالی از عشق فقط یه چیزی می خوام از خدا
عاشقی بهت بده عاشق تر از من
قلبی بهت بده مهربون تر از قلب من
تو سنگدل بودی و من زیادی عاشق چشات
تو رفتی و با سفرت از قلب خسته ام
دیگه مسافری نیومد که بمونه با دل متروکه ام
دیوارای دلم پوسید
کسی بهش دست نزد
نمی دونم چرا دلم فریب نمی خوره
مونده پای اون قولی که داده بود..
می دونم که هیچ گاه این نوشته ها رو نمی خونی.
حتی اگه بخونی دلت هیچ وقت شیشه ای نمی شه. دل تو فقط از جنس فولاده که هیچ وقت نمی شکنه.
حمید
شاخههای نومیدی
با سپرهایی آهنین میرویند.
اما چه فکر کردهای؟!
مگر میگذارم پرچمِ سنگینِ زندگی
برای حتی لحظهای در آسمانِ پرشکوهِ هستی نگردد!
کاش بدانی لبخندهایات، چه بیدریغ
در اجتماعِ سبزهای چپگرای ذهنام
مِهر میورزند
و گلوگاهِ تاریخِ کوچکی را که بر آنام
روشن میکنند.
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند؟
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟
که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سرا پا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را
تنها تو بدان
تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان
شیطان
حمید
وقتی دوست شما از ضمیر خود سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید، "چنین نیست" و نه دریغ باشد که گویید "آری چنین است".
و هنگامی که او سکوت می کندقلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد. زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند،
با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.
وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،
زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه می کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند. و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود.
زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست بلکه ، دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.
اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را به آن خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی، بهره آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن ( نه برای کشتن ).
زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پر کند.
و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر.
زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود.
می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم،ای کاش کودک بودم تا دراوج ناراحتی و
درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
باز من ماندم تنهايي سرد
باز من ماندم خاطرات تلخ
باز من ماندم ناله واه
باز من ماندم اندوه غصه ها
باز قلبم از فرط اندوه لرزيد
باز به او دل سپردم ولي بجز رنج
باز هيچ نشد از عشق حاصل من
باز به من رنج و اندوه دادي
باز من را به خاک سياه نشاندي
باز رويي دلم پا نهادي
باز با غرورت مرا کشتي
باز در سکوت لبانم ناله پيچيد
باز قطره اشکي براي تنهايي خود ريختم
باز از خندهايي دورغين تو گريختم
باز من از اين عشق چه حاصل دارم
باز من کوشش باطل دارم
باز من غشق تو را مي جويم
بازمن قصه ي عشق تو را ميگويم
حمید
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما چونان كه بايدند
نه بايدها
مثل هميشه ، آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم
عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي كنم
باشد براي روز مبادا

اما در صفحه هاي تقويم ، روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هرچه باشد
روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ما است
اما كسي چه مي داند؟
شايد امروز نيز روز مبادا باشد
هر روز بي تو روز مباداست...
حمید
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت
کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود
کاش، کاش نبود
کاش می دانستیم زندگی کوتاه است
کاش از ثانیه های زندگی لذت می بردیم
کاش قلبی را برای شکستن انتحاب نمی کردیم
کاش همه را دوست داشتیم
کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم
کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه و داغ را نمی دید
کاش دلهایمان دریایی می شد
کاش می فهمیدیم زندگی زیباست ، و لدت می بردیم تا نهایت
کاش می دانستیم که ما نمی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد
کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دل های زخم خورده نبود
حمید
خسته
1
شكوه مي كردم
با تمامي نفرتم- مهرم
از تو، از ياد بود كهنهء تو
اي قفس،اي حدود،اي گرداب.
2
باز از دريا سخن گويم
از كشاكش هاي ساحل-آب
از سرود خستهء امواج
از سكون-مرداب.
حمید
ادمک چوبی
ادمکی از چوب خواهم ساخت
که نه چیزی می گوید
و نه چیزی می خورد
تنها
با چشمهای ثابتش
نگران دوردست هاست
و شاید!
به یاد می اورد
که روزگاری برگهایی کوچک و زیبا داشته
برگهایی که نفس می کشیده اند
ریشه هایی که شیره ی خاک را می مکیده اند
ادمک چوبی از درخت دور افتاد
و به ادمها نزدیک شد
اما افسوس
نه ادم شد
و نه درخت.......
حمید
وقتي دل شكسته بودم تو رسيدي
از زمـــونه خسته بـــودم تو رسيدي
................................
گفتي تو قلب يه رنگت خونه دارم
هر نفس فقط تــو رو بهـــونه دارم
گفتي تـو دنيا فقط تـــو مهــربوني
تا ته جاده عشق باهام مي موني
.................................
ديگه تا يكي شدن چيزي نمونده
اون چشــاي ناز تو غم سوزونده
*******
تو رسيدي شب سفر كرد
شب چشمات در بدر كرد
تو رسيدي چو گــــل صبح
عشق تو قلب من اثر كرد
...........................
اما وقتی رفتی.......
حمید
بركه
درياها بود.
درياها هست.
من بركه اي ساكنم.
بادي مي تواندم بدور دستان برد
نوري مي تواندم نوشيد
غباري مي تواندم الود.
از بركه بودنم چه احساسي مي توانم كرد؟
درياها خواهد بود.
درياها خواهد ماند.
من بركه اي ساكنم.
به سيل وابر باران
پناهم نتوانم برد،
نيازم نتوانم كرد،
اميدم نتوانم كرد،
اميد نتوانم داشت،
آفتاب وزمان وزمين
دشمنان آشتي ناپذير بركه اند.
حمید