وقتی دوست شما از ضمیر خود سخن می گوید، شما را نه هراس آن باشد که گویید، "چنین نیست" و نه دریغ باشد که گویید "آری چنین است".
و هنگامی که او سکوت می کندقلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد. زیرا در اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند،
با شادی و نشاطی که در زبان نمی گنجد.
وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید،
زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه می کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر می بیند. و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود.
زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست بلکه ، دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد.
و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد.
اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را به آن خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی، بهره آن دوستی چه خواهد بود؟
پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن ( نه برای کشتن ).
زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را بر آورد نه تهی بودنت را پر کند.
و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر.
زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت می شود.
................................................
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل
می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم،ای کاش کودک بودم تا دراوج ناراحتی و
درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
.............................................................
این روزها زیاد نمی نوشتم اما به هر حال مینوشتم.گفتنی بسیار بود...دبگر مجالی نیست
خداحافط
حمید
|
+| دل نوشتي از شیطان در پنجشنبه 2 خرداد1387 ساعت
|